روزچهارم مدرسه
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 22:55
هنوز معلم هامون معلوم نیست و کلاس بندی نشدیم اینکه بخوام از رفیق جانم جدا شم،خیلی بده!اما فکر نمیکنم کسی حرف بون من شه!من میتونم جلوی همه بیرون بیام امروز انسانی ها از مدرسه رفتن! پ.ن:از مدرسه جدید خوشم نمیاد!وقتی نگاش میکنم،هیچ انرژی توش نمیبینم!همه خسته هستند فکرکنم
روز آخر هفته ی اول...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 22:55
امروز تمام زنگ ها رو در بیکاری گذروندیم و خیلیم خوب بود دوتازنگ فیزیک داشتم و یه زنگ هم ادبیات که نیومد دوتاش کلاس بندی شدیم زنگ اخر بالاخره و منو دخترخاله و رضوان و نیلوفر و محدثه باهمیم مریم و مهدیه جداافتادن که اوناهم اگر بشه، میخوان بیان کلاس ب! کلا راضیم ازشون :)
روزاول مدرسه
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 17:04
+روزاول خداروشکر زود از خواب بیدار شدم و منتظر دوست جان بودیم تا ایشون پیام دادن نمیام الان توبرو و منو محدثه و مهدیه و سارا رفتیم ++هیچ کار خاصی نکردیم فقط نشستیم دور هم و خندیدیم و پانتومیم بازی کردیم و کلاساهم قسمت بندی نکردن +++در کل روز خیلی خوبی بود. دیداردوستان و خندیدن و شاد بودن برای ساعاتی...
:/
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 8:35
پیش بع سویــــ یک مسافرت یک دوروزه پ.ن:خیلی شاد نیستم کتاب پشنهادی:سال بلوا نوشته ی عباس معروفی آهنگ: محسن یگانه جاده
روزی دگرم باز به غصه گذشت
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 17:31
یه ادم وقتی حالش بد شه،نمیتونه کنترلش رو دست خودش بگیره پ.ن:باخوندن نوشته ی نسترن بدحالم بد شد...
تصمیم های یهویی...
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 17:30
نوشتن یه دنیا متن بیخودی،برای کسی که نمیخونه، بی اثرترین کاره.اما اینکه بدونی خودت آروم میشی،کافیه.. +از امروز،اهنگ و کتاب پیشنهادی داریم.هروقت کتابی رو تموم کردم،اگر خوشم بیاد،بهتون معرفیش میکنم.وهمچنین اهنگ هایی رو که هروز گوش میدم _امروز پیشنهادی ندارم_
بی عنوان...
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 22:29
خداروشکر حالم خیلی بهتر شده.اینودکترگفت بهم وقتی تست دادم.فرداباید نتیجه رو ببرم پیش دکترخودم شام رفتیم خونه آجی خوردیم,خیلی خوشمزه درست کرده بوددیزیش رو.شکمونیستما بعدازشام هم بلندشدیم اومدیم خونه عمومعالی آباد.تاساعت دوبیدار بودیم و تعریف میکردیم.خیلی خوب بود
شاید بشه صادق باشم
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 8:27
زنگ زبان: برگه های لیسینینگ رو دادن از 10 شده بودم 9 و مریمم 8 یه سوالی اشتباه داشت که منم داشتم منتهی از اون کم کرده بود و از من نه رفت پیش دبیرمون و گفت بهش ک به یکی از بچه ها دادید و اونم گفت هرکی بهش دادم بیاد بگه و خلاصه زیر دینه و اینجور حرفا منم که صادقــــــ رفتم گفتم و خیلی شیک نمرم شد8.5 ن...
روزچهارم
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 8:26
بابدبختی خوابیدم که ساعت دو یهو افتادم به سرفهخداروشکر یاسمن بیدار بود و اسپریم رو سریع از کیفم بیرون آورد بهم داداز تشکر کردم که باز یکی جونمو نجات دادخسته شدم از این وضع اما راضیم بازم و هیچ گله ای ندارم از خدادراز کشیدم و خوابم برد ده دقیقه ای.ازخواب بیدار شدم برم حرم.سارا اومد ولی نغمه و یاسمن و...
جمعه شب
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 17:51
ا+مشب رفتیم خونه آقاجون واسه شام و کلی خوش گذشت بهم. ++بادایی نون بیار کباب ببر بازی کردیم دستم نابود شد +++شام هم کله پاچه نوش جان کردیم ++++بعداز شام هم تشریف مبارک را به خانه آوردیم و دراین مکان ثبت کردندی پ.ن:خداحفظشون کنه آقاجون و مادرجونو.امیدماهستن
عید قربان 95
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:58
+ظهر خونه آقاجون رفتیم ناهار دعوت بودیم ++کلی حرف شنیدم از همشون و در آخر بهشون گفتم"توی این زمونه اگر زبون نداشته باشی،قورتت میدن" +++کلی حرف ها رو پنهون کردم و گذاشتم همه منو مقصر بشناسن در صورتیکه من مقصر هیچ کاری نبودم +من با هرکسی مثل خودش رفتار نمیکنم،در شان شخصیت و لیاقتش رفتار میکنم -حتی بدت...
بی لیاقت عوضی!
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:58
خیلی سرم درد میکنه.کاش اونایی که لیاقت ندارن ازپیشم برن و راحت شم من.حالم از آدمای دورنگ و بی لیاقت به هم میخوره."احترام ک نگه داری،پرو میشن عوضی ها"
بابادنیای دخترشه
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:57
عاشقتم بابایی +وقتی حس میکنی ازت طرفداری میکنه،ومیفهمی یه حامی و پشتیبان قدرتمند داری،لبخند میاد روی لبات
پنج شنبه ی خوب...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:57
+صبح از خواب بیدار شدم و رفتیم کتاب هامو خریدم ++هنوز درگیر جلد کردن کتابام +++من نمیدونم دوم دبیرستان کتاب انشا میخواد چیکار آخه؟حالا خوبه انشام خوبه اینجور میگم ++++ظهر هم به لطف عمو خان و مصطفی خان نخوابیدم درست .آخرم نشستم کتابارو چسب کردم. +++++شب خونه عمه بودیم. شب خوبی بود و کلی خندیدیم و خوش...
کتاب دهم ما:
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:57
بالاخره جلد کردن کتابا تموم شد.از گردن درد دارم میمیرم اینم عکس کتابای امسال:
عصبی
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 7:30
جناب آقای محترم خواستگار! سومین نفر درتابستون:بنده به اطلاع میرسونم قصد ازدواج ندارم.برو بعداز24سالگیم برگرد که اون موقع هم میگم نه
خستگی رو بالیوان های مختلف بیرون میکنم...
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 19:06
+امشبم یه لیوان کافی میکس تلخ میخورم تاخستگی از تنم بیرون بره
هوای گرم و له امروز...
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 19:06
+به همراه بابا رفتیم برای گرفتن نامه برای دکترچشم پزشکی و داخلی. ++به خیاطی هم رفتیم ولی باز مانتو هامون آماده نبود. +++از گرما دوست داشتم یه تانکر آب رو خالی کنم روی خودم. ++++فکر کنم تنهایی باید برم امروز کلاس
و من هر روز با تمام خاطرات راه به تو می رسم !
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 15:00
صبح ساعت شش باصدای بابا که به محمدمیگفت زود باش بابایی بیدار شدم. +بابا منم بیام؟ -نه بابا کجا میخوای بیای؟ +تنهایی بری خب؟ -نه بابا داییت هم میگم بیاد پیشم.قیافتو نگاه کن،بروبخواب یه نگاه به آینه انداختم بادیدن قیافه خودم،سکته روزدم.موهام فرفری ریخته شده بود بالای سرم میخواستم همراه بابا برم بیمارس...
مروری بر خاطرات کودکی
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 15:00
یادمه کوچیک که بودم،شاید 4-5ساله،وقتی میخواستم به نظر خودم خیلی باکلاس صحبت کنم این کلمه ها رو به کار میبردم: ممنانم _ممنونم_ نازده _نوزده_ باقیشو الان یادم نیست بعدا میگم به آیفون که دیگه نگو خاطرش جداست.سه ساله بودم که خونه آقاجونم آیفون گرفته بودم.ماسه دخترخاله همسنیم که من از دومی چهارماه و از س...